قلب شیشه ای
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم؟
دیگه تو رو ندارم تورو ازم گرفتن گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن گفتن که عشق تو کجا لایق اسم اون میشه گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه منم گفتم اگه که خالی دستام اگه هیچی ندارم عوضش برای تو یه قلب دیونه دارم اگه که تورو گرفتن اگه تو داری میری عوضش توی خیالم با تو پروازی دار
یک شنبه 28 آبان 1391برچسب:, :: 5:14 بعد از ظهر :: نويسنده : roza سراپای وجودم را خلاصه کردم در یک جمله ... من بی تو اشک میریزم هرجا دلت شکست خودت شکسته هاشو جمع کن تاکسی منت دست زخمیشو نکشه تنهایی یعنی اگه هزار بار هم از اول تا آخر لیست شماره های موبایلت رو نگاه کنی ، نتونی یک نفر رو پیدا کنی که باهاش درد دل کنی . . . تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است ، اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است ! ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی !
جمعه 26 آبان 1391برچسب:, :: 9:57 بعد از ظهر :: نويسنده : roza
ای دل تنها چیه چشم انتظاری باز یه لحظه یه دم آروم نداری مثل زمستون تو حسرت بهاری باز عشقت خیمه زد رو خونم باز یادت اتیش زد به اشیونم باز بی تو باید تنها بمونم بیا سکوت لبهات هنوز حرمت خونست پرند دل من هنوز بی اشیونست توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده درد هیچ کسو نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن دیگه باور کردم که باید تنها بمونم تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم بیا سکوت لبهات هنوز حرمت خونست پرنده دل من هنوز بی اشیونست بیا پر از امیده هنوز این دل خسته هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته تورو خدا برگرد
جمعه 26 آبان 1391برچسب:, :: 6:22 بعد از ظهر :: نويسنده : roza جملاتی زیبا از بزرگان در مورد عشق «آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.»
ادامه مطلب ... جمعه 26 آبان 1391برچسب:, :: 11:10 قبل از ظهر :: نويسنده : roza
لعنت به تو لا مذهب مگر کار و زندگی نداری لعنتی؟ تا کی قرار است واژه هایم در بند تو محصور باشد؟ چرا احساسم را به زنجیر میکشی؟ میخواهم رها باشم چرا این را نمی فهمی؟ آخر مگر با تو چه کرده ام که اینگونه خواهان بیقراری ام هستی؟ ببین دیگر نمیتوانی در اینجا لیلی بیابی من دیگر مجنون صحرایت نیستم به دنبال چه هستی؟ اینقدر با سنگ لطافتت به قلب بلورینم نزن و مرا هدف تیر اندوهت قرار نده! می بینی صدای چک چک استخواهایم را میشنوی؟ استخوانهایم زیر سنگینی وزنت خرد می شود. آخر چرا اینقدر بی رحمی تو که خدای احساس منی میتوانی شاهد زجرم باشی؟ مرا ببیین تماشا کن که در هر لحظه پیر می شوم!!! می آیی همیشه می آیی و من خواه و ناخواه باید پذایرای شبیحخون واژه هایت باشم باشد بیا در خلوت شبهای یلدایی ام بیا تا من از گور تنهایی و شبهای دلواسی به در آیم. باشد قبول هرچه تو میخواهی پذیرایت میشوم اندیشه ام را به تو می سپارم تا جاری شوی ببخش که همیشه نمی نویسمت آخر قلم سرکشی دارم بی شرف بد رقم چموش است مثل من نیست که به این سادگی رام تو شود.
ادامه مطلب ... چهار شنبه 24 آبان 1391برچسب:, :: 11:13 قبل از ظهر :: نويسنده : roza یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:, :: 10:5 بعد از ظهر :: نويسنده : roza
همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ . . .
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات / باشد، قبول…لااقل این نکته را بدان: آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید، دلم بود… نا مهربان.. خداحافظ
ادامه مطلب ... یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:, :: 9:47 بعد از ظهر :: نويسنده : roza از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی…. همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ، دیروز گذشت و آخرش امروز است همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای ، میخواهم این شعر اولینش تو باشی و آخرین نداشته باشد همچنان ادامه داشته باشد….
یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:, :: 5:13 بعد از ظهر :: نويسنده : roza این روزها چه قدر دلم هوای آن روزها را کرده … یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:, :: 3:36 بعد از ظهر :: نويسنده : roza
وقتی دیـــدی تنـــها شـدی... بدون خـدا همه رو بیرون كرده... تا خــودت باشـــی و خــــودش... یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:, :: 3:35 بعد از ظهر :: نويسنده : roza
|